ابراهیم دیالم

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

ابراهیم دیالم

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

حکایت را شنیده بودم. واسطه ها مطمئن بودند[1]. از قضا نوروز امسال[2] "اونا که شنیده ها رو دیدن" در سفر زیارت مناطق جنگی جنوب[3] که (قدمگاه یاران حسین علیه السلام است،) همراه شدند. شنیدن این کرامت آن هم از زبان پدر شفا یافته آنچنان شیرین بود و باب دل این "خمار صد شبه"[4] که به رسم "و للارضِ من کاسِ الکرامِ نصیبٌ"[5] با خود گفتم شما هم بی بهره نمانید.

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟[6]

اگر چه خود این کمترینِ راقمِ این سطور همیشه به ظنّ و گمان و تردید و تشکیک در این قبیل حکایات نظر کرده است لکن امیددارم و امیدوارم به اعتبار این کمترین بپذیرید؛ چه اینکه کسی که این مطالب از جانب او نقل و بقولهُ اَقولُ[7] حی است و حاضر. بر گوینده جز گفتار نیست، چون شنونده خریدار نیست، جای آزار نیست!

گاو را دارند باور در خدایی عامیان

نوح را باور ندارند از پی پیغمبری[8] 

مطالبی که تصویر مکتوبِ آن به عرضتان خواهد رسید "یک از هزارانِ"[9] "این شرح بی نهایت" است.

 این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند

حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد]10[

 اگر چه نقل قول ایشان به بنده حاکی از مطالب بیشتری بود، به رسم اختصار و اقتصار سخن کوتاه می کنم.



شخصیتِ عظیمِ عارفِ بالله، حضرتِ علامهِ ذوالفنون، حسن حسن زاده آملی، آنچنان موثق و معظم است که هر آنچه در نَعت و مَنقِبتِ ایشان بگویم جز اسائه به حضرت این ولی تحت قبای الهی[11] نیست؛ این روسیاه را چه به آنکه ایشان را وصف کند؟! زیرا که از مقدمات وصف علم است و از مقدمات علم احاطه[12]. نقطه کجا می تواند بر دایره محیط شود؟ حال انکه در دایره عشق ما نقطه ایم که: العلم نقطهٌ[13].

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی...

عشق داند که در این دایره سرگردانند!]14[

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک...

چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟[15]




[ابتدای متن تصویر] بسم الله الرحمن الرحیم ؛ هوالشافی ؛ 1 [شماره گوشه صفحه] اردیبهشت سال 1390 بود [منظور سال 1391 است که به خطا مرقوم فرمودند] آقا علی پنج ماهه ی ما توموری در شکم به نام علمی "نوروبلاستوم" . بعد از سونوگرافی و سی تی اسکن دکترش ما رو به خانم دکتری جراح به نام دکتر اشجعی در بیمارستان طبی کودکان (دکتر قریب) معرفی کرد تا به قول خودش، توده رو جراحی کنه و در بیاره! تهران رفتیم که البته قبل از رفتن پیش این خانم دکتر، به دو پزشک متخصص دیگه هم مدارک رو نشون دادیم تا از صحت تشخیص پزشک قم مطمئن بشیم که شدیم. خانم دکتر اشجعی بعد از دیدن مدارک، دستور داد علی رو در بخش جراحی بستری کنن تا برای عمل آماده بشه و عجیب که با ورود علی به بخش جراحی و بستری شدن، این توده هم فعال شده بود و پلاکت خون علی مرتب پایین می اومد و باید خون می گرفت. از علی آزمایش های متفاوت گرفتن و از توده هم نمونه برداری کردن. روز جراحی فرا رسید و علی رو بردن اتاق عمل و از اونجا که خدا برای علی برنامه ها داشت، مشاور خانم دکتر اون رو از عمل کردن و در آوردن توده منصرف می کنه. چرا که توده اونقدر بزرگ بود که اگر درمی اومد بزرگ تر می شد. قرار شد علی اول شیمی درمانی بشه که توده رو کوچیک کنن. بعد اون رو دربیارن و بعد پرتو درمانی کنن. فقط شیمی درمانیش یک سال طول می کسید چون 12 دوره باید دارو می گرفت و هر دوره ای هم در یک ماه انجام می شد. پس باید یک سال فقط شیمی درمانی می شد! اون هم بچه 5-6 ماهه! قبل از شروع شیمی درمانی علی رو با مسئولیت خودمون از بیمارستان مرخص کردیم و به پابوس امام رضا علیه آلاف التحیه الثناء بردیم که اونجا هم اطرافیان که همراهمون بودند، تغییراتی رو در علی مشاهده کردن! در حالی که سرما هم خورده بود، برای گرفتن داروهای شیمی درمانی در بخش خون بیمارستان بستری شد. یک دوره ی شیمی درمانی از سه دارو تشکیل شده: داروی اول خون رو رقیق می کنه و داروی دوم که داروی اصلی هست برای کشتن سلول های سرطان تزریق می شه که البته تمام سلول ها رو مورد حمله قرار می ده که ریختن موها هم به همین دلیل هست و داروی سوم هم برای پاک سازی همین دارو تزریق می شه. علی دو داروی اول رو گرفت ولی داروی سوم رو بیمارستان نداشت و تمام داروخانه های مهم تهران رو هم پرسیدیم نداشتن، دلیل رو که پرسیدیم، فهمیدیم آمریکای حامی حقوق بشر، اون رو تحریم کرده. خلاصه علی رو بدون داروی سوم روز سوم خرداد 91، سالروز فتح خرمشهر از بیمارستان مرخص کردیم. اما می دیدیم که مادرش خیلی خوشحال به نظر میاد. ازش پرسیدم که چرا خوشحالی؟ گفت دیشب تو خلوت و کنار تخت علی از امام زمان (عج) خواستم که اگر میخوان مورد عنایت قرار بدن یه نشونه ای بده و اون هم این باشه که داروی علی گیر نیاد! به همین دلیل خیلی خوشحال بود. ناگفته نماند که با وجود بعضی از پزشکان . پرستاران مومن، جوّ غالب بیمارستان جوّ سالمی نبود و گناه آلود بود و اون تصاویر زننده ای که ما از پزشکان و انترن های دختر و پسر می دیدیم بعلاوه ی پرونده هایی که امام جماعت بیمارستان توضیح داده بود از فساد کارکنان بیمارستان، دل خوشی از اون بیمارستان نداشتیم که این پزشکان واسطه ی شفای خداوند باشند. ضمن اینکه خانم بنده به واسطه ی پوشش و حجابش، کم و بیش مورد تمسخر و نیشخند پزشکان و پرستاران قرار می گرفت و به علی توجّه کمتری می کردن. اتاق بغلیِ اتاق علی، پسری 10-12 ساله رو اورده بودن که بعد از اینکه جشن پایان درمان براش گرفته بودن بعد از دو سال سرطانش به صورت مضاعف عود کرده بود. وقتی از دکتر سوال کردیم که این چه درمانیه دیگه؟ گفت در کودکان طبیعیه! معمولاً برمی گرده!!! وقتی این حرف رو از دکتر شنیدیم، امیدمون رو از درمانش بریدیم و بعد از مرخص شدنش از بیمارستان دوست نداشتیم دوباره به بیمارستان برگردیم. یه روز بعد از مرخص شدن علی از بیمارستان، دوست خانمم که تهران زندگی می کرد به صورت اتفاقی (خدایی) جلوی خانم سبز شد و بعد از حال و احوال متوجه مشکل علی شد که به سرعت گفت: خب چرا نمی بریدش پیش علّامه حسن زاده! خانمم گفت چطور؟ گفت خودم چند بار شاهد بودم که از جاهای مختلف مریض آوردن پیش ایشون و با دعای ایشون شفا گرفتن! این رو که خانم شنید آدرس رو گرفت و سریع با من مطرح کرد. بلافاصله به آدرس علّامه که در اصل آدرس دامادشون بود رفتیم ولی متوجه شدیم که ایشون به روستای زادگاهش یعنی "ایرا" که در جاده ی هراز، قبل از آمل واقع شده، رفته بود. با دو نفر از همریش هام به سمت ایرا حرکت کردیم. شب به ایرا رسیدیم و شب رو در حسینیه کنار مسجد ایرا، صبح کردیم. چون می دونستم که علّامه رو فقط صبح ها در وقت پیاده روی میشه زیارت کرد. من و علی و دختر کوچک همریشم به سمت منزل علّامه حرکت کردیم که موقع خروج علّامه، علی رو خدمتش ببریم. 



رفتیم جلوی منزل علّامه نشستیم تا علّامه از منزل بیرون بیان، غافل از اینکه علّامه الآن دارن از پیاده روی برمی گردن! بعد از دیدن علّامه به سمت شون رفتیم و بعد از سلام و احوال پرسی، مریضی علی رو عنوان کردم و خواستم که برای علی دعا کنن. ایشون وقتی علی رو دیدن فرمودن کلاهش رو بردار، کلاهش رو که برداشتم، با انگشت سبابه شروع به کشیدن اشکالی روی سر علی کردن و همزمان اورادی زمزمه میکردن که برای من نامفهوم بود. بعد از حدود 4-5 دقیقه دستشون رو روی سر علی گذاشتن و شروع کردن به دعا خوندن که این هم سه چهار دقیقه طول کشید. بعد هر دو دست رو بالای سر بردن و با صدای بلند گفتن: خدایا شفای عاجل عنایت بفرما! آمین آمین آمین بعدش هم در حقمون دعایی کردن و رفتن، گذشت تا اینکه نزدیک شدیم به دوره ی دوم شیمی درمانی امّا اصلا خوش نداشتیم به اون بیمارستان برگردیم و خانمم هم آشوبی در دلش بر پا بود که پیشنهاد داد دوباره علی رو ببریم پیش علّامه! من گفتن که خجالت میکشم دوباره مزاحم علّامه بشم! شما خودت با خواهرات برو. این بار علّامه رو در منزل دامادشون پیدا کردن. وقتی علّامه از منزل خارج شدن برای پیاده روی، خانمم و خواهراش و همریشام و بچه هاشون که تقریبا یک دسته ی نظامی می شد نریختن سر علّامه و اطرافشون رو گرفتن. بلافاصله خانمم موضوع علی رو به یاد علّامه آورد و گفت که علی رو قبلاً خدمتشون آوردیم، علّامه هم تصدیق کردن، بعد خانمم خطاب به علّامه گفت که دوست نداریم ببریمش پیش شیمی درمانی و دوست داریم ببریمش کربلا، علّامه هم با سر تایید کردن. بعد از این علّامه گفتن که برید عاقبتش بخیره! در همین حال داماد علّامه از منزل بیرون اومدن و بچه ها رو از اطراف علّامه پراکنده کرد و علّامه هم رفت روی نیمکت زیر درخت نشست. خانمم اصرار داشت که دوباره بره پیش علّامه ولی دامادشون اجازه نمی دادن. علّامه که اصرار خانم را می دید با سر دست اشاره کرد که خانمم بره پیشش. خانم دوباره با علّامه صحبت کردن. اینبار علّامه چیزی فرمودن که خیال خانمم راحت شد! فرمودن: برید دعای من در حقش مستجابه! داماد علّامه که این رو شنید به خانمم گفت: خانم برید دیگه! آقاجان من همه چیز رو که نمی تونه بگه! هر کاری دوست دارید بکنید. این رو که گفت انگار ما مجوز نبردن علی به بیمارستان برای شیمی درمانی رو گرفتیم. همه خوشحال برگشتن و ما هم اصلا علی رو بیمارستان نبردیم. مهرماه 91 کربلا مشرف شدیم. بعد از مراجعت از علی یه سونوگرافی به عمل اومد که ذره ای از توده وجود نداشت. بنده خدا دکتر سونوگرافی می گفت عجب عملی کردید که هیچ اثری از توده باقی نمونده! به لطف خدا و عنایت اهل بیت (ع) و دعای علّامه حسن زاده آملی علی دوباره به ما بخشیده شد و آیت الله منزل ما شد.

 

الحمدلله رب العالمین و الصلاه و السلام علی محمد و آله

و السلام علی من اتبع الهدی [انتهای متن تصویر]


امید آن که تیر دعایمان به هدف اجابت اصابت کند!

کوتاه ترین دعا برای بلند ترین آرزو

اللهم عجل لولیک الفرج


توضیحات :

[01] از زبان دوستانِ لا ریب فیه .

[02] 04/01/96

[03] جای شما خالی طلائیه چه طلائیه!

[04] حضرتِ حافظِ جان

[05] "شربنا و اهرقنا علی الارض جرعة / و للارض من کاس الکرام نصیب" ؛ یا "و ماء الکرم للرجل الکریم / و للارض من کاس الکرام نصیب"

[6] بر اساس آیینی کهن, باده نوشان پس از نوشیدن شراب جرعه ای نیز بر خاک می فشانده اند تا روان درگذشتگان آنان نیز از آن شادمانی بهره ای ببرد! "فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز" در برخی نسخ آورده اند که "بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز" که آن طور که این کمترین در می یابد ، تصرف بسیار نابجایی ست ؛ زیرا به هیچ روی تطابق معنایی ندارد . جای گلاب در گلابدان است و جای شراب در جام!

[7] به نقل از گفته ایشان می گویم.

[8] سنایی

[9] شیخ اجل سعدی ؛ چندین که برشمردم از ماجرای عشقت / اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران. سعدی ، دیوان اشعار ، غزلیات ، غزل 450.

[10] حضرتِ حافظِ جان ؛ این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند / حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد. حافظ ، غزلیات ، غزل ۱۷۱.

[11] حدیث قدسی ؛ فروزانفر، بدیع الزمان، 1385، احادیث مثنوی، ترجمه حسین داودی، امیرکبیر، تهران، ص 181.

[12] گر قضا دست دهد، مطلبی در این باره خواهم نوشت. تا چه ریسم و جه نویسم ؟ ان شاء الله ...

[13] حدیث حضرت مولا علی علیه السلام ؛ حقائق الإیمان، شهید ثانی، ص 167.

[14] حضرتِ حافظِ جان ؛ حافظ ، غزلیات ، غزل ۱۹۳.

[15] حضرتِ حافظِ جان ؛ حافظ ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۱۸۷.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی