ابراهیم دیالم

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

ابراهیم دیالم

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

... و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد به میان کارهای ما سرک کشید . و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود . می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند . و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند و تا شامگاهان ، همچنان روی بر او نگاه و با او می گردد . آنگاه تازه دانستیم که چرا به او میگویند «آفتابگردان» ! و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد «حقیقت» بود ، آفتابگردان را نکو داشتیم ، و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد ؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم ، و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بپنداریم ؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روییدن گرفته بود ، که : «ای کاش می توانستیم آنگونه باشیم .» و اگر غیر از این بود ، او هرگز نمی پذیرفت ![1] مَ(ن) (و) (شُم)ـا [2] بسیار به هم نزدیکیم. بسیار نزدیک تر از آنچه فکرش را بکنم! راست اش را بخواهی، می خواستم بگویم یکی هستیم. یگانگیِ حاصل از زیبایی. به قول معروف: نَحنُ عَبیدُ الجَمال؛ [4] [3]این نقطه ای ست برای وحدت! وحدتی که افتراقش هیمه و آتشی ست که هر شعله اش تنوری را می افروزد. نان و نامی ، می سازد و می سوزد؛ و “افسوس که نان را از هر طرف بخوانی نان است”.  [5]نمی خواهم صدایم را از پشت شیشه های مات ببینی. نمی خواهم مجبور به لب خوانی باشیم و محبوس حدس هایمان و محدود پیش داوری هایمان. نمی دانم چه رنگی هستی؟ سرخ یا آبی را نمی گویم. تو را نمی دانم اما اگر از من بپرسند، خواهم گفت: "بی رنگی" بهتر از "هر رنگی" ست. شاید سفید پوستی، یا سیاه پوست و شاید هم سرخ پوست! من، "سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند، سرخ‌پوستی هستم رانده از سرزمین خویش، سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم." [6] چه کسی برده است؟ شاید فکر کنی این جایی که من نشسته ام با تو 153 سال اختلاف افق دارد! [7] [8]بگذار سوالم را این طور بپرسم: آیا از WOMANTOGO چیزی شنیده ای؟ چرا "کارِ خانه" را از زن گرفتیم و او را به "کارخانه" برده ایم؟ زن امروز عزت گزیده است یا عفت؟ امروز این دو واژه در تضاد یکدیگرند؛ چرا؟ آیا تضادی که از آن گفتیم حاصل این تفکر است که: " انسان می تواند آنچه را که می خواهد انجام دهد، اما نمی تواند آنچه را که انجام می دهد بخواهد." تو چه می اندیشی؟ [9] آیا من و تو به راستی متمدن تر، پیش رفته تر و اخلاقی تر از انسان های پیشین هستیم؟ می خواهم بپرسم: آیا انسان تر شده ایم؟ امروز فرهنگ ما سطحی است و دانایی ما خطرناک؛ دقیقا" به همان دلیل که دزدی که فانوس همراه دارد، دُرّ و لؤلؤ و گوهر را از زغال و نمک باز می شناسد! دانایی توانایی است، اما این تنها خرد است که آزادی می آورد. ما از نظر علمی غنی ایم و از نگاه عینی نابینا! این است که با جنونی انقلابی میراث اجتماعی مان را کنار گذاشته ایم و با خودکشی دسته جمعی جنگ افروزی های سیاست مدارانه ی مان بیش از پیش است. هر کسی سهم خود را از زندگانی شناخته اما از معنی آن در یک کُل بی خبر است. جامعه ی بشری نیاز به بقال ، بنا ، نقال ، نجّار ، مفتی ، مهندسی و ... دارد ؛ اما ، شدیدترین آنها نیاز تربیتی است. زیرا صنعت و تکنیک در جامعه ای که فقر فرهنگی دارد جز انهدام و نابودی آن جامعه اثری ندارد.[10]علم و فن را بد گهر آموختندادن تیغی بدست راهزنچون قلم دردست غداری فتادلاجرم منصور برداری فتاد[11]انسان زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز دارد انسان را به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. ما خود باید "خود" را انتخاب کنیم و در این انتخاب خودفروشی کنیم و دست به تجارتی بزرگ بزنیم! [12] تجارتی پر سود که کسادی ندارد [13] و در قبال این معامله سود و صرفه ی ما الْفَوْزُ الْعَظِیمُ است. مساله این است که ما به آجرها ، درها ، دیوارها بیش از همه چیز فکر کرده ایم و خود را در زندان زندگیِّ بسته ی خویش مدفون کرده ایم و باکمان نیست که خود بیش از همه چیز مجهول ماندیم و مشغول عادت هایمان و اسیر عروسک هایمان! ما برای رفاه ] آجرها ، درها ، دیوارها [ به انسان بودن نیاز نداشتیم. یک بزغاله، یک گوسفند، یک زنبور عسل، به رفاه در سطح عالی تری رسیده بدون اینکه این همه استعداد داشته باشد. آنها لباس شان همراه شان و خوراک شان دم دستشان است و هیچ گاه خودکشی هم نکرده اند؛ زیرا خود آگاهی نداشته اند. هنگامی که "خود آگاهی " از عظمت خود داشته باشیم ، دیگر به کم قانع نمی شویم و از اسارت مان رها می شویم . همانطور که از اسارت عروسک هایمان رها می شدیم. مراد من از آجرها ، درها ، دیوارها این است عاقلانه زاهدانه زندگی کنیم. در عین نگاهی که عقل معاش دارد ، یک استغنای معشوق وار از این دنیا داشته باشیم. هر آن فاصله ی زمانی 700 ساله ای را طی کرده خود را مخاطب این پیام بیابیم :ای پادشاه وقت ، چو وقتت فرا رسدتو نیز با گدای محلت برابری[14] با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو! در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش . " کن فی النّاس و لا تکن معهم " واقعاً سخن پیغمبرانه ای است.[15]ولیِّ حمیم و رفیقِ شفیقِ خود را تنها هم سفری بدانی که چند فرسخی که تا کاروان سرای پیش رو همراه توست. از این روست هر آن فراقِ مصاحبتِ ما دوری از معاشران نبوده، گریز به خود است و این دو یکی نیست.  عادت ها ... عادت ها ... عادت ها ... قطب نمای قلب ما می تواند جهت حرکت را به ما نشان دهد ، به شرط اینکه گرفتار آهنربای عادت تعصب و تقلید نشده باشد . ما با قلبی عاشق آفریده شده ایم :پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بوداز شراب لایزالی جان ما مخمور بود[16]یا به قول دوست شیرازی ام:ماجرای من و معشوق مرا پایان نیستهر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام[17]و فقط معشوق ها را انتخاب می کنیم .[18] [19] [20] [21]   "بعضی از حادثه ها را عشق می فهمد اما عقل از تحلیل آنها عاجز است." این نتیجه گیری کاملا" اشتباه است. اشتباه آنجاست که عقل فارغ را با عشق عاشق می سنجند. در صورتی که همیشه عقل عاشق با عشق عاشق هم صدایی می کند. این است که باید پاسدار قلب و عقل خود بود ! [22] به علی علیه السلام که از زبانش شعر می بارد و از شمشیرش مرگ ، گفتند : بِمَ نِلتَ بما نِلتَ ؟ از چه چیزی به این همه رسیدی؟ گفت : کُنتُ بواباً علی باب قلبی! دربان دلم بودم! سخنی انسان شناسانه تر ، عمیق تر و وسیع تر از این ندیده ام !پاسبان حرم دل شده ام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشه ی او نگزارم[23]این سخن در باب او که "هیهاتَ أن یَأتِی الزّمانُ بمثلِه. إنَّ الزّمانَ بمثلِه لعقیم!" مادر زمانه از زائیدن مثل اویی عقیم است! حقاً از معدود حقایقی ست که به واقعیت پیوسته! یالَلَعَجَب! سوال و جواب هایم یکی شده اند! هنگامی که " نور هستی " ]الله نورُ السماواتِ وَ الاَرضِ[ را رها کردیم ، چشم عقل در این تاریکی و ظلمات خوبی و بدی و حسن و قبح را فرقی می گزارد. خوبی را از خوشی باز نمی شناسد. [24]  اما هنگامی که چنین شد می توان به خاطر رسیدن به خوبی از خوشی هایش بگذرد. و این است " زندگیِ عاقلانهِ ی زاهدانه " .اما بعد، آنکه چنین نیست: این انسان بودن و نبودن ندارد. این پوچی گاهی در شکل بی تفاوتی و مَنگی و گاهی در شکل عصیان و طغیان و گاهی در شکل دم غنیمتی و گاهی در شکل انتحار جلوه می کند. اولی در سیزیف [25] ، دومی در طاعون ، سومی در رباعیات خیام ، چهارمی در مسخ ، پنجمی در بوف کور نمودار است. آیا به همان اندازه که ارتباطات گسترده تر شده ، ارتباط مان با خودمان، خودِ فردی و خودِ جمعی مان نیز گسترش پیدا کرده؟ ارتباط گسترده ی ما ارتباط موفقی بوده؟ آیا پایان ما آغاز شده است؟ آیا آسمان به فکر زمین است؟ یا " ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم؟ ما راویان قصه های رفته از یادیم؟ " [26] لنگرگاه این موجی که ما را با خود به حضیض کشانده کجاست؟ خدای ما کیست؟ خدای موسیِّ در نیل؟ خدای یوسفِ در چاه؟ خدای ابراهیم در آتش؟ در چه می اندیشیم؟ این چیزی ست که از اندیشه مهم تر است! [27] پر پیداست که صفحه ای از قبرستان خاموش ، در شبی مهتابی ، در نیمه های شب ، در ژرفای سکوت یا صفحه ای در پائیز زرد ، در کنار باغ انگور ، هنگام غروب ، همراه باد های بی مقصد و با خش خش برگ های بی رمق در انسان سوال هایی را سبز می کند که در جلگه ای سبز و آن هم هنگام طلوع و در فصل بهار و هنگام شکوفه های باران ، آن هم در هیاهوی کوچ و با نوای چوپان و یا در کنار دریا و زمزمه ی موج و یا در میان جنگل و ابهام رازآلود صبحگاه سبز نمی شود. امروز که بیست و دومین سالروز تولدم بود بیش از هر آن ، در لایه ای از تفکر خاکستری ام فرو رفتم و با خود گفتم: " مگر این پنج روز دریابی " [28] و با شما گفتم ، آنچه را گفتم. اکنون که در آستانه ی پانزدهم شعبان هستیم ، بیش از پیش خود را مثالی بر إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ [29] دیدم؛ پس این تقارن تاریخ شمسی و قمری را به فال نیک گرفته و " فلک را سقف " شکافم و " طرحی نو " در انداختم . نقشی که برای به یاد آوردن باشد و نه از یاد بردن [30] چه سود بخشد و چه نه! [31] .

94/03/12
ابراهیم دیالم



توضیحات:
[1] از مقدمه ی کتابی که نامش از خاطر برده ام.
[2] در یک خوانش: "من و شما" و در دیگری "ما".
[3] ما بندگان زیبایی ایم.
[4] حقیقتِ زیبایی وحدت در وزن، توازن؛ وحدت در شکل، تقارن؛ وحدت در روابط، تناسب است.
[5] از مرحوم قیصر امین پور
[6] (از: لنگستون هیوز (James Mercer Langston Hughes)(۱ فوریه ۱۹۰۲ جابلین میزوری - ۲۲ مه ۱۹۷۶ نیویورک)، در:Not Without Laughter)
[7] در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۸۶۲ میلادی، آبراهام لینکلن «اعلامیه آزادی بردگان» را در اوج جنگ داخلی آمریکا را صادر کرد و آن را در قانون اساسی ایالات متحده آمریکا مُدوّن ساخت.
[8] بیانیۀ رئیس جمهوری  آمریکا به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد صدور اعلامیه آزادی بردگان http://persian.iran.usembassy.gov/proclamation-on-anniversary-of-emancipation-proclamation.htm
[9] شوپنهاور، نقل در: جهانی که من می‌بینم، اثر: آلبرت انیشتین
[10] از کتاب گران مسئولیت و سازندگی . مؤلف ع. ص.
[11] مولوی ، مثنوی معنوی ، دفتر چهارم
[12] ان الله اشتری‏ من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی‏ سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التوراه و الانجیل و القرآن و من اوفی‏ بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم 9-111
[13] إِنَّ الَّذینَ یَتْلُونَ کِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ  35-29
[14] سعدی ، مواعظ ، قصاید ، قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ ، در پند و اندرز
[15] وصیت نامه ی شهید دکتر علی شریعتی
[16] مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۷۳۱
[17] حافظ ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۳۱۰
[18] فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ 30-30
[19] یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ 5-54
[20] سعدی ، مواعظ ، غزلیات ، غزل ۱۳
[21] وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ 2-165
[22] اشاره به جنگ نرم (The war of the heart and mind)
[23] حافظ ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۳۲۴
[24] خوبی با خوشی تفاوت دارد، دارو برای آنکه بیمار است خوب است اما خوش نیست!
[25] آلبرکامو: از پوچی نمی توان به خودکشی و به مرگ پناه برد، چون پوچی از مرگ برنخواسته پس نمی توان به مرگ رو آورد.
[26] از: مهدی اخوان ثالث، در: آخر شاهنامه.
[27] طرح سوال برای حرکت فکری، راه پیامبران است. افی الله شک ، ائنکم لتکفرون بالذی ، اتترکون فیما ههنا ءامنین ، این تذهبون .
[28] سعدی ، مواعظ ، قصاید ، قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - پند
[29] قرآن103-2
[30] نوشتن برای فراموش کردن است و نه به یاد آوردن. توماس ولف
[31] فذکر ان نفعت الذکری 87-9

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی