ابراهیم دیالم

گوهری که از صدف کون و مکان بیرون بود / طلب از گمشدگان طلب دریا می کرد

ابراهیم دیالم

گوهری که از صدف کون و مکان بیرون بود / طلب از گمشدگان طلب دریا می کرد

عشّاق وقتی شور و غوغا به پا می‌کنند که در طلب‌اند. طلب حآق و حقِّ فراق است. آن کس که طلب ندارد، تو گویی نه عشقی دارد و نه معشوقی. از سویی هیچ مطلوبی نیست که حاصل کنی، و نعرهٔ «هَلْ مِن مَّزِیدٍ» [1] نزنی.

نظامی:

هر چه در این پرده نشانت دهند / گر نپسندی به از آنت دهند [2]

اما و صد اما، آن گاه که به وصال مطلوبی می‌رسی، (وصالی و مطلوبی که به گمان تو وصال و مطلوب است!) باز طلبی نو تو را در بر می‌گیرد. چند صباحی نمی‌گذرد که مطلوب را نامطلوب می‌یابی. افقی ست در پی افق [3] ...

مولانایِ بلخی:

صورتش بر جاست، این سیری ز چیست؟ / عاشقا! واجو که معشوق تو کیست؟ [4]

شهریار:

در وصل هم از عشق تو در آتشم / عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم [5]

از این روست که آدمی به هر چه برسد، او را ارضائی و اشباعی و اطفائی نیست، و این گواه و نشانِ تنوع طلبیِ او نیست؛ او در طلب کمال یا کاملی ست. این است که طلب ما قَدْرْ و قَدَرِ ما را تعیین می‌کند.

مولانایِ بلخی:

ز تو هر صباح عیدی، ز تو هر شب است قدری / نه چو قدر عامیانه که شبی بود مقدَّر [6]

هر صبحی، عید است و هر شبی، قدر؛ اگر قدر طلب خود را بشناسیم! لذاست که علی علیه السلام فرمود: «قیمة کل امرء ما یحسنه» [7] گویا [8] مولانای بلخی فرموده ست:

تا در طلب گوهر کانی، کانی / تا در هوس لقمهٔ نانی، نانی

این نکتهٔ رمز اگر بدانی، دانی / هر چیزی که در جستن آنی، آنی [9]


97/04/24

[1] قرآن کریم، ﴿ق: ۳۰

[2] نظامی، خمسه، مخزن الاسرار، بخش ۱۴

[3] وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَیٰ ﴿النجم: ۷

[4] مولانایِ بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، بخش ۱۸

[5] شهریار، گزیدهٔ غزلیات، غزل شمارهٔ ۸۵

[6] مولانایِ بلخی، دیوان شمس، غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۰۸۴

[7] قیمت هر مردی آن است که نیکو داند آن را. (نهج‌البلاغه، حکمت 81.)

[8] منسوب به مولانای بلخی ست و دیگران.

[9] مولانایِ بلخی، دیوان شمس، رباعیات، رباعی شمارهٔ ۱۸۱۵

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.