ابراهیم دیالم

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

ابراهیم دیالم

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

۱۰ مطلب با موضوع «شتّی (دیگر) :: پراکنده گوی کن (کوتاه نویسی)» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۹ ق.ظ

اِنسانی یت و اِنسانی ـات

اِنسانییت و اِنسانیـات

از خود آغاز کنیم و این از خودخواهی نیست! تسلطِ تکنیسینها بر سپهر اندیشگانی به همان اندازهای خطرناکست که سلطهی استکبار و استعمار و استحمار. دَم تا دُمِ رشتههای تکنیکال (مهندسی، پزشکی و برخی علوم پایه) کاربردِ ریاضیاتِ مدرن در بسطِ یدِ تغییر، تجاوز، تصرف و تملک طبیعت و انسان است. انسانِ تکنسین، طبیعت را تغییر می دهد تا اِگوسنتریسم نفس اماره را اشباع و ارضا کند، حال این که انسان دینی "نفس" را تغییر می دهد تا شایسته ی قرب شود. هر رویکرد، مبداء، مقصد و مسیر خاصی می طلبد و هر مسیر مرکبی خاص. مَرکبِ عَصرِ موتور، شُتُر نیست! تکنیک است و صنعت. دستیابی به هر کدام از غایات، صنعتِ خاصّی میطلبد. فی المثل فرهنگِ دینیِ قناعتِ مردمانِ یزدِ، به وسیلهی قنات، تعامل با طبیعت در پیش میگیرد. ولی مدرنیته برای مصرفی بی حدِّ یَقِف، پمپِ الکترو موتور میسازد. ببین تفاوت راه از کجاست تا به کجا! چرا آمریکا در یک قرن، آغاز کننده ی 60 جنگ است؟!! چون استکبار نفس امّارگی انسان مدرن در مصرف و سرمایهی بی حد و حصر، در توازن با منابع طبیعیاش نیست. آمریکا با 5% جمعیت جهان 3/1 منابع جهان را مصرف میکند!! برای فهم عمق فاجعه کافیست تصور کنید، اگر فقط چین و ژاپن مانند آمریکا مصرف کنند، برای اشباع نیازشان، نیاز به 12 کره زمین خواهیم داشت!!

چه باید کرد؟ چنان که این کمترینِ راقمِ سطور مییابد، شرطِ اولْ قدم آنست که هر اندیشهای را که در منظومهی فکری اسلام میتواند معنا بیابد، نفیا و اثباتا بپذیریم. کما اینکه ما خمینی کبیر (روحی فداه) را میپذیریم، سید جمال را هم. اساسا این دو، یک فرد در دو ظهور تاریخی هستند. مطهری را میپذیریم، آوینی را هم. اما در هیچ کدام نمیتوان متوقف شد. "که عنقا را بلند است آشیانه!"

اسلامیسمِ سید جمال، مدرن-سنتی هم هست و هم نیست! مدرنِ متجدّد و سنتیِ متحجّر نیست! ریشهی کهنهایست و برگ نو. در زایشِ فرهنگیِ خود، انقلاب میکند، به نام خمینی(روحی فداه). پس از انقلاب دچار سکون می شود. قیام، اقامت می شود و نهضت، نظام. فلذا جامعه به تحجّر و تجدّد دچار میشود. وضعیت اکنونی اسلامیسم، مادرانگیِ زایشِ فرهنگیِ خویشتنِ خویش را از دست داده است. غافل این که اسلامیسم پیش و بیش از سیاست، فرهنگ است. سیاست، تَحکُّمِ قَیومیّت پدرانه ست. آری! زاییدنِ پدر، نه مطلوب است و نه ممکن! این گم شده یِ گم شده، می تواند در فرهنگْ ظهورِ بیشتری داشته باشد، چنان که پیش از انقلاب بود و باد!

شکی نیست، مدرنیته نیز وجوه جدیدی از انسان را معرفی میکند، اما درک انتقادی نسبت به "من خوب هستم" را نباید فراموش کنیم. حق و بلکه وظیفه داریم از دلالتِ دالّ و مدلولها پرسش کنیم؛ بداهتِ بدیهیات را به چالش بکشیم؛ همیشه باید در کمینی مترصدِ نقدِ درون گفتمانی و خودْ پالایشی بود. زیرا اندیشهای که پویا باشد، ثابت نیست. اندیشهای که ثابت باشد، پویا نیست. اگر اندیشه ای ادعا کند هم ثابت است و هم پویا، صادق نیست! لذا عمیقا محل پرسش است که چگونه "مسلمانِ ایرانی" با همهی مقومات درخت فرهنگی ستبر و تناورش، غربی می شود؟ چرا امتداد عالم قدسی را در مناسبات اجتماعی نمییابیم؟

ندایِ بی صدایی از عالمِ حقایق ما را به خود می خواند و "آن قَدَر هست که بانگ جَرَسی می آید." امیدْ آن که در نوشتار آتی، به نقد و نظری در باب ارتباط جان و جهانِ اِنسانیّتِ اسلامی-ایرانی و اِنسانیـات (Humanities) بپردازیم.

۹۶/۰۹/۲۰

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۰:۱۹
يكشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۳ ق.ظ

حیوان ضاحک


چرا در تعریف انسان می گوییم: "الانسانُ حیوانٌ ضاحکً"؛ حال این که میمون نیز می خندد؟
در الانسانُ حیوانٌ ناطقٌ حساسٌ متحرکٌ بالارادة، "ناطقٌ حساسٌ متحرکٌ بالارادة" جزء اعراض ذاتی بی واسطه اند. یعنی محمول از متن ذات موضوع اخذ شده و بر موضوع حمل می شود، بدون واسطه. حال این که در الانسانُ حیوانٌ ضاحکً، "ضاحکٌ" عرض قریب الانسان است، با واسطه. پس به پرسش: لماذا الانسان ضاحکٌ؟ پاسخ می گوییم: لِاَنَّهُ مُتَعَجِّبٌ؛ یعنی: چون متعجب است خندان می شود. در این جا ضاحکٌ برای الانسان، محمولٌ بالضمیمه نامیده می شود. یعنی تعجب واسطه ی حمل ضاحک بر انسان است.
96/09/19
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۵:۴۳
شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ق.ظ

پایان عمر خیام


امام محمد بغدادی ـ داماد خیام ـ مرگ وی [عمر خیام نیشابوری] را چنین حکایت می‌کند(1): « [عمر خیام نیشابوری] مطالعه ی الهی از کتاب الشفا [ی ابن سینا که در فلسفه است](2)(3) می‌کرد، چون به فصل "واحد و کثیر"(3) رسید، خلال دندان طلایی را که با آن دندان پاک می‌کرد، در میان اوراق موضع مطالعه نهاد و گفت: مرا که جماعت را بخوان تا وصیت کنم. چون اصحاب جمع شدند و به شرایط وصیت قیام نمودند، به نماز مشغول شد و از غیر اعراض کرد تا نماز [خفتن بگذارد و روی بر] خاک نهاد و گفت: اللّهم انّی عرفتک علی مبلغ امکانی، فاغفرلی، فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک. یعنی خدایا به درستی که من به اندازه‌ توانم تو را شناختم، پس مرا بیامرز، که معرفت من به تو تنها وسیله آمرزش من است به سوی تو. و جان تسلیم کرد. علی مبلغ امکانی، فاغفرلی، فان معرفتی ایاک وسیلتی الیک. یعنی خدایا به درستی که من به اندازه‌ توانم تو را شناختم، پس مرا بیامرز، که معرفت من به تو تنها وسیله آمرزش من است به سوی تو. و جان تسلیم کرد.»

 

1. «می و مینا»، وصیت نامه خیام، علی دهباشی

2. حال اینکه شفای شیخ الرئیس ابن سینا در فلسفه است و قانون در طب؛ لکن برخلاف آمد عادت نام این دو را به جای دیگری به کار برده است و این خود حاکی از نکات ظریفی ست. .../ ای طبیب جمله علّت های ما!

3. برخی برآنند خیام شاگرد با واسطه (یا به قولی بی واسطه ی) شیخ الرئیس ابن سینا رحمة الله علیه ست.


96/09/18

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۰۷:۰۲
جمعه, ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۵ ق.ظ

گمشده ی ما گم شده


گمشده ی ما گم شده ست. اگر پی پیدایی اش بودید، ملتفت باشید از شباهت های آسمان به زمین ست که ستاره های پر فروغ تر، نزدیک تر نیستند، الزاماً. ترسناک تر این که ممکن است خیلی پیش تر مرده باشند. هستیم، بیش تر مراقب چشم هایمان باشیم! چه ریسم و چه نویسم؟ که العاقل یکفیه الاشاره!

٩٦/٠٩/١٧

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۳:۴۵
شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۹ ق.ظ

به نام حسین

به نام حسین (رُوحَ مِنْ سِوَاهُ فَدَاهُ)


﴿اِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ﴾. "مشتری من خدای است او مرا / می‌کشد بالا که اللَّهَ اشْتَرَىٰ". جَنَّةَ بازار معامله ست. خدا با بهشت معامله می کند. بهشت وَجْهُ المعامله ست. اما با خودش معامله نمی کند. خودش را با عشق و تنها عشق می توان خرید. "خون بهای من جمال ذوالجلال / خون بهای خود خورم کسب حلال". باید که در جانمان قناعت و فقط با جانان معامله کنیم. "هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد / فروخت یوسف مصری به کمترین ثَمَنی".


فقیر سراپا تقصیر ابراهیم اول محرم 1439

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۰۳:۰۹
يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ق.ظ

چه خاصیتی بود اکسیر ما را ؟ (یا "انتخاباتیّه")


برخی خود سوپر حزب اللهی بینان در این (به زعم خودشان) عزای کبری هزیمت انتخاباتی ، بر سر "یک مشت رای بیش تر" انگشت اشاره و اتهام را به چشم پهنه ی گیتی فرو کردند که آی ی ی کجائید که مردم به اسلام و آرمان های امام و انقلاب پشت کردند و ناچار "چون قافیه تنگ آید" به سراغ شخم زدن تاریخ اسلام رفتند که فلان عن فلان علیه ما علیه فرمایش فرمودند : از ذوالفقار علی تیز تر جهل مردم ! یکی نیست بگوید برادر من! ای قربانتان بشوم ! در این کشور آنی از آنی نمی گذرد که انتخاباتی نباشد . سینما ، کتاب ، تئاتر ، مطبوعات ، تلوزیون ، شبکه های اجتماعی و قص علی هذا دم به دم در حال برگزاری انتخاباتند ! این جاست که باید می فهمیدی که مدتهاست داری انتخابات را وامی دهیم ! (که حاشا و کلا فهمیده باشیم ...) فی الواقع ما وقتی یتیم خانه ایران و ایستاده در غبار به ترتیب 3.5 و 2.5 میلیارد در مقابل فروسنده با 14 میلیارد فروش کردند ، انتخابات را باخته بودیم ! (این ماضی خیلی بعید نیست!) و از این قبیل بسیار است ... و کم له من نظیر... باید بپذیریم که کسی که به "روحانیت منهای اسلام" رو می آورد ،  سبک زندگی و پارادایم فکری و خوراک فرهنگی اش را در زرادخانه تئوریک علیه ایده های انقلاب و حرکت های تغییر دهنده ی وضع موجود  "سبک زندگی لیبرال" ساخته است . بذری که در فرهنگ کاشته شد را در سیاست برداشت کردند . حال اینکه همان رهبری که کف انتظارش در انتخابات مشارکت سیاسی حداکثری ست ، در عرصه ی فرهنگ فریاد "این عمار" می زند و ما کماکان منفعل قافیه را باختیم . الغیاث ! که این ها همه هست و این همه نیست ... کوتاه سخن اینکه اگر نه ما به ازا که حتی نصف هم که خیر ، ربع جنب و جوش انتشار "چون قدح دست به دست" اخبار ایام چلّه ی مانده به انتخابات (که رئیسی در همان چلّه ، 16 میلیون رای جمع کرد در مقابل دولت مستقر و مستمر با "درکی ماکیاولیستی از قدرت " چهار ساله با 24 میلیون رای) از خود نشان می دادیم این نمی شد که شد . اگر ما خود سوپر حزب اللهی پنداران در عرصه فرهنگ اندک جنبشی می داشتیم ، آنگاه می توانستیم بازخورد ان را در سیاست از مردم بطلبیم .

 

جمهور 16 میلیونی ، اگر چه اپوزوسیونی نیستند که بر خلاف لندن نشینان بعد از کافه و بار و عرق و ورق شان از صدر تا ذیل نظام را دعاگو (!) باشند ، لکن حافظه ی تاریخی انتخابات ریاست جمهوری نشان داده است که تا کنون هیچ رئیس جمهوری در آن سوی رقابت 16 میلیون رای به عنوان "رأی قریب به ۱۶ میلیون ایرانیِ خواهان تغییر" نداشته است . چنان که "آن مرد نهی شده" با 13 میلیون رای در جناح رقیب چالشی پایان ناپذیر را در پیش گرفت . نگفته پیداست که امروز با آن "در باغ سبز" نشان دادن ها و تصویر "بهشت گمشده" و حرکات و سکنات ویترینی و شانتاژ و شومن بازی های انتخاباتی ، حجم عظیمی از پیگیری مصرانه ی مطالبات و وعده های انتخاباتی مورد انتظار حامیان روحانی و دیگر احاد مردم است .

 

گرچه ریاست جمهوری تا آستانه ی امکان گسل های سنی و کرد را فعال کرد و بارهای جهت گیری کرده در این میدان ، به تبع شیخوخیت (فی المثل در هرمزگان که بیشینه ی آرا را به خود اختصتص داد) به سبد روحانی ریخته شد ، لکن دور از نظر نماند که تفاوت فاحش رای روحانی در شمال اقتصادی کلان شهرها و عدم اقبال مستضعفین و پابرهنگان (که وارثان زمین اند) نیز حاکی حکایت گسل عمیقی ست که جمعه ی پیش لرزه ای از خود نمایاند و دوره ی بعد زلزله ی مهیبی را در پیش خواهد داشت .

 

پیش بینی این کمترین راقم سطور بر این است که امیدی نا امیدی فراوان و افسردگی سیاسی منفعلانه ای در انتظار خود سوپر حزب اللهی پنداران که احیاناً یکه ای خورده اند خواهد بود . حال این که نظر و نگاه امام خامنه ای که عمیقاً متاثر از قرآن است چنین نیست ؛ چنان که می فرمایند : امام (رضوان الله علیه) سفارش می‌کردند و می‌گفتند: نگوئید شکست، بگوئید عدم‌الفتح. بعضی‌ها هستند که اگر چنانچه جریان کار بر وفق مرادشان پیش آمد و به نقطه‌ی مورد نظر خودشان رسیدند، از دنبال کردن آرمان‌ها دست می‌کشند؛ این خطاست. «فاذا فرغت فانصب»؛ قرآن به ما می‌گوید: وقتی این کار را تمام کردی، این تلاش را تمام کردی، تازه خودت را آماده کن، بایست برای ادامه‌ی کار. بعضی هم بعکس؛ اگر آنچه که پیش می‌آید، بر طبق خواست آن‌ها نبود، بر وفق مراد آن‌ها نبود، دچار یأس و انفعال و شکست می‌شوند؛ این هم غلط است؛ هر دو غلط است. در آرمان خواهیِ صحیح و واقع‌بینانه اصلاً بن‌بستی وجود ندارد. وقتی انسان واقعیت‌ها را ملاحظه کند، هیچ چیز به نظرش غیر قابل پیش‌بینی نمی‌آید. (دیدار دانشجویان‌؛ 6 مرداد 1392)

 

#انتخابات #خود_سوپر_حزب_اللهی_بین #رای #یتیم_خانه_ایران و #ایستاده_در_غبار #سیاست #فرهنگ #این_عمار #رئیسی #روحانی #16_میلیون_رای #ماکیاول #آن_مرد_نهی_شده #سنی #کرد # افسردگی_سیاسی #امام_خامنه_ای #خامنه_ای #شکست #عدم_الفتح #آرمان_خواهی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۷

مولی امیر المومنین (روح من سِواهُ فِداهُ) را پرسیدند: "بِما نِلتَ ما نِلتَ؟" به چه به این چه نائل شدی، نائل شدی؟ فرمود: "کنتُ بَوّاباً علی بابَ قلبی." دربان درگاه دل بودم. " القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر اللهحرم خداوند متعال است دل، پس در حرم او غیر او را ساکن مکن. حضرتِ حافظِ جان می فرماید: پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب / تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم .

حکایت را شنیده بودم. واسطه ها مطمئن بودند[1]. از قضا نوروز امسال[2] "اونا که شنیده ها رو دیدن" در سفر زیارت مناطق جنگی جنوب[3] که (قدمگاه یاران حسین علیه السلام است،) همراه شدند. شنیدن این کرامت آن هم از زبان پدر شفا یافته آنچنان شیرین بود و باب دل این "خمار صد شبه"[4] که به رسم "و للارضِ من کاسِ الکرامِ نصیبٌ"[5] با خود گفتم شما هم بی بهره نمانید.

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟[6]

اگر چه خود این کمترینِ راقمِ این سطور همیشه به ظنّ و گمان و تردید و تشکیک در این قبیل حکایات نظر کرده است لکن امیددارم و امیدوارم به اعتبار این کمترین بپذیرید؛ چه اینکه کسی که این مطالب از جانب او نقل و بقولهُ اَقولُ[7] حی است و حاضر. بر گوینده جز گفتار نیست، چون شنونده خریدار نیست، جای آزار نیست!

گاو را دارند باور در خدایی عامیان

نوح را باور ندارند از پی پیغمبری[8] 

مطالبی که تصویر مکتوبِ آن به عرضتان خواهد رسید "یک از هزارانِ"[9] "این شرح بی نهایت" است.

 این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند

حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد]10[

 اگر چه نقل قول ایشان به بنده حاکی از مطالب بیشتری بود، به رسم اختصار و اقتصار سخن کوتاه می کنم.



شخصیتِ عظیمِ عارفِ بالله، حضرتِ علامهِ ذوالفنون، حسن حسن زاده آملی، آنچنان موثق و معظم است که هر آنچه در نَعت و مَنقِبتِ ایشان بگویم جز اسائه به حضرت این ولی تحت قبای الهی[11] نیست؛ این روسیاه را چه به آنکه ایشان را وصف کند؟! زیرا که از مقدمات وصف علم است و از مقدمات علم احاطه[12]. نقطه کجا می تواند بر دایره محیط شود؟ حال انکه در دایره عشق ما نقطه ایم که: العلم نقطهٌ[13].

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی...

عشق داند که در این دایره سرگردانند!]14[

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک...

چو درد در تو نبیند، که را دوا بکند؟[15]




[ابتدای متن تصویر] بسم الله الرحمن الرحیم ؛ هوالشافی ؛ 1 [شماره گوشه صفحه] اردیبهشت سال 1390 بود [منظور سال 1391 است که به خطا مرقوم فرمودند] آقا علی پنج ماهه ی ما توموری در شکم به نام علمی "نوروبلاستوم" . بعد از سونوگرافی و سی تی اسکن دکترش ما رو به خانم دکتری جراح به نام دکتر اشجعی در بیمارستان طبی کودکان (دکتر قریب) معرفی کرد تا به قول خودش، توده رو جراحی کنه و در بیاره! تهران رفتیم که البته قبل از رفتن پیش این خانم دکتر، به دو پزشک متخصص دیگه هم مدارک رو نشون دادیم تا از صحت تشخیص پزشک قم مطمئن بشیم که شدیم. خانم دکتر اشجعی بعد از دیدن مدارک، دستور داد علی رو در بخش جراحی بستری کنن تا برای عمل آماده بشه و عجیب که با ورود علی به بخش جراحی و بستری شدن، این توده هم فعال شده بود و پلاکت خون علی مرتب پایین می اومد و باید خون می گرفت. از علی آزمایش های متفاوت گرفتن و از توده هم نمونه برداری کردن. روز جراحی فرا رسید و علی رو بردن اتاق عمل و از اونجا که خدا برای علی برنامه ها داشت، مشاور خانم دکتر اون رو از عمل کردن و در آوردن توده منصرف می کنه. چرا که توده اونقدر بزرگ بود که اگر درمی اومد بزرگ تر می شد. قرار شد علی اول شیمی درمانی بشه که توده رو کوچیک کنن. بعد اون رو دربیارن و بعد پرتو درمانی کنن. فقط شیمی درمانیش یک سال طول می کسید چون 12 دوره باید دارو می گرفت و هر دوره ای هم در یک ماه انجام می شد. پس باید یک سال فقط شیمی درمانی می شد! اون هم بچه 5-6 ماهه! قبل از شروع شیمی درمانی علی رو با مسئولیت خودمون از بیمارستان مرخص کردیم و به پابوس امام رضا علیه آلاف التحیه الثناء بردیم که اونجا هم اطرافیان که همراهمون بودند، تغییراتی رو در علی مشاهده کردن! در حالی که سرما هم خورده بود، برای گرفتن داروهای شیمی درمانی در بخش خون بیمارستان بستری شد. یک دوره ی شیمی درمانی از سه دارو تشکیل شده: داروی اول خون رو رقیق می کنه و داروی دوم که داروی اصلی هست برای کشتن سلول های سرطان تزریق می شه که البته تمام سلول ها رو مورد حمله قرار می ده که ریختن موها هم به همین دلیل هست و داروی سوم هم برای پاک سازی همین دارو تزریق می شه. علی دو داروی اول رو گرفت ولی داروی سوم رو بیمارستان نداشت و تمام داروخانه های مهم تهران رو هم پرسیدیم نداشتن، دلیل رو که پرسیدیم، فهمیدیم آمریکای حامی حقوق بشر، اون رو تحریم کرده. خلاصه علی رو بدون داروی سوم روز سوم خرداد 91، سالروز فتح خرمشهر از بیمارستان مرخص کردیم. اما می دیدیم که مادرش خیلی خوشحال به نظر میاد. ازش پرسیدم که چرا خوشحالی؟ گفت دیشب تو خلوت و کنار تخت علی از امام زمان (عج) خواستم که اگر میخوان مورد عنایت قرار بدن یه نشونه ای بده و اون هم این باشه که داروی علی گیر نیاد! به همین دلیل خیلی خوشحال بود. ناگفته نماند که با وجود بعضی از پزشکان . پرستاران مومن، جوّ غالب بیمارستان جوّ سالمی نبود و گناه آلود بود و اون تصاویر زننده ای که ما از پزشکان و انترن های دختر و پسر می دیدیم بعلاوه ی پرونده هایی که امام جماعت بیمارستان توضیح داده بود از فساد کارکنان بیمارستان، دل خوشی از اون بیمارستان نداشتیم که این پزشکان واسطه ی شفای خداوند باشند. ضمن اینکه خانم بنده به واسطه ی پوشش و حجابش، کم و بیش مورد تمسخر و نیشخند پزشکان و پرستاران قرار می گرفت و به علی توجّه کمتری می کردن. اتاق بغلیِ اتاق علی، پسری 10-12 ساله رو اورده بودن که بعد از اینکه جشن پایان درمان براش گرفته بودن بعد از دو سال سرطانش به صورت مضاعف عود کرده بود. وقتی از دکتر سوال کردیم که این چه درمانیه دیگه؟ گفت در کودکان طبیعیه! معمولاً برمی گرده!!! وقتی این حرف رو از دکتر شنیدیم، امیدمون رو از درمانش بریدیم و بعد از مرخص شدنش از بیمارستان دوست نداشتیم دوباره به بیمارستان برگردیم. یه روز بعد از مرخص شدن علی از بیمارستان، دوست خانمم که تهران زندگی می کرد به صورت اتفاقی (خدایی) جلوی خانم سبز شد و بعد از حال و احوال متوجه مشکل علی شد که به سرعت گفت: خب چرا نمی بریدش پیش علّامه حسن زاده! خانمم گفت چطور؟ گفت خودم چند بار شاهد بودم که از جاهای مختلف مریض آوردن پیش ایشون و با دعای ایشون شفا گرفتن! این رو که خانم شنید آدرس رو گرفت و سریع با من مطرح کرد. بلافاصله به آدرس علّامه که در اصل آدرس دامادشون بود رفتیم ولی متوجه شدیم که ایشون به روستای زادگاهش یعنی "ایرا" که در جاده ی هراز، قبل از آمل واقع شده، رفته بود. با دو نفر از همریش هام به سمت ایرا حرکت کردیم. شب به ایرا رسیدیم و شب رو در حسینیه کنار مسجد ایرا، صبح کردیم. چون می دونستم که علّامه رو فقط صبح ها در وقت پیاده روی میشه زیارت کرد. من و علی و دختر کوچک همریشم به سمت منزل علّامه حرکت کردیم که موقع خروج علّامه، علی رو خدمتش ببریم. 



رفتیم جلوی منزل علّامه نشستیم تا علّامه از منزل بیرون بیان، غافل از اینکه علّامه الآن دارن از پیاده روی برمی گردن! بعد از دیدن علّامه به سمت شون رفتیم و بعد از سلام و احوال پرسی، مریضی علی رو عنوان کردم و خواستم که برای علی دعا کنن. ایشون وقتی علی رو دیدن فرمودن کلاهش رو بردار، کلاهش رو که برداشتم، با انگشت سبابه شروع به کشیدن اشکالی روی سر علی کردن و همزمان اورادی زمزمه میکردن که برای من نامفهوم بود. بعد از حدود 4-5 دقیقه دستشون رو روی سر علی گذاشتن و شروع کردن به دعا خوندن که این هم سه چهار دقیقه طول کشید. بعد هر دو دست رو بالای سر بردن و با صدای بلند گفتن: خدایا شفای عاجل عنایت بفرما! آمین آمین آمین بعدش هم در حقمون دعایی کردن و رفتن، گذشت تا اینکه نزدیک شدیم به دوره ی دوم شیمی درمانی امّا اصلا خوش نداشتیم به اون بیمارستان برگردیم و خانمم هم آشوبی در دلش بر پا بود که پیشنهاد داد دوباره علی رو ببریم پیش علّامه! من گفتن که خجالت میکشم دوباره مزاحم علّامه بشم! شما خودت با خواهرات برو. این بار علّامه رو در منزل دامادشون پیدا کردن. وقتی علّامه از منزل خارج شدن برای پیاده روی، خانمم و خواهراش و همریشام و بچه هاشون که تقریبا یک دسته ی نظامی می شد نریختن سر علّامه و اطرافشون رو گرفتن. بلافاصله خانمم موضوع علی رو به یاد علّامه آورد و گفت که علی رو قبلاً خدمتشون آوردیم، علّامه هم تصدیق کردن، بعد خانمم خطاب به علّامه گفت که دوست نداریم ببریمش پیش شیمی درمانی و دوست داریم ببریمش کربلا، علّامه هم با سر تایید کردن. بعد از این علّامه گفتن که برید عاقبتش بخیره! در همین حال داماد علّامه از منزل بیرون اومدن و بچه ها رو از اطراف علّامه پراکنده کرد و علّامه هم رفت روی نیمکت زیر درخت نشست. خانمم اصرار داشت که دوباره بره پیش علّامه ولی دامادشون اجازه نمی دادن. علّامه که اصرار خانم را می دید با سر دست اشاره کرد که خانمم بره پیشش. خانم دوباره با علّامه صحبت کردن. اینبار علّامه چیزی فرمودن که خیال خانمم راحت شد! فرمودن: برید دعای من در حقش مستجابه! داماد علّامه که این رو شنید به خانمم گفت: خانم برید دیگه! آقاجان من همه چیز رو که نمی تونه بگه! هر کاری دوست دارید بکنید. این رو که گفت انگار ما مجوز نبردن علی به بیمارستان برای شیمی درمانی رو گرفتیم. همه خوشحال برگشتن و ما هم اصلا علی رو بیمارستان نبردیم. مهرماه 91 کربلا مشرف شدیم. بعد از مراجعت از علی یه سونوگرافی به عمل اومد که ذره ای از توده وجود نداشت. بنده خدا دکتر سونوگرافی می گفت عجب عملی کردید که هیچ اثری از توده باقی نمونده! به لطف خدا و عنایت اهل بیت (ع) و دعای علّامه حسن زاده آملی علی دوباره به ما بخشیده شد و آیت الله منزل ما شد.

 

الحمدلله رب العالمین و الصلاه و السلام علی محمد و آله

و السلام علی من اتبع الهدی [انتهای متن تصویر]


امید آن که تیر دعایمان به هدف اجابت اصابت کند!

کوتاه ترین دعا برای بلند ترین آرزو

اللهم عجل لولیک الفرج


توضیحات :

[01] از زبان دوستانِ لا ریب فیه .

[02] 04/01/96

[03] جای شما خالی طلائیه چه طلائیه!

[04] حضرتِ حافظِ جان

[05] "شربنا و اهرقنا علی الارض جرعة / و للارض من کاس الکرام نصیب" ؛ یا "و ماء الکرم للرجل الکریم / و للارض من کاس الکرام نصیب"

[6] بر اساس آیینی کهن, باده نوشان پس از نوشیدن شراب جرعه ای نیز بر خاک می فشانده اند تا روان درگذشتگان آنان نیز از آن شادمانی بهره ای ببرد! "فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز" در برخی نسخ آورده اند که "بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز" که آن طور که این کمترین در می یابد ، تصرف بسیار نابجایی ست ؛ زیرا به هیچ روی تطابق معنایی ندارد . جای گلاب در گلابدان است و جای شراب در جام!

[7] به نقل از گفته ایشان می گویم.

[8] سنایی

[9] شیخ اجل سعدی ؛ چندین که برشمردم از ماجرای عشقت / اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران. سعدی ، دیوان اشعار ، غزلیات ، غزل 450.

[10] حضرتِ حافظِ جان ؛ این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند / حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد. حافظ ، غزلیات ، غزل ۱۷۱.

[11] حدیث قدسی ؛ فروزانفر، بدیع الزمان، 1385، احادیث مثنوی، ترجمه حسین داودی، امیرکبیر، تهران، ص 181.

[12] گر قضا دست دهد، مطلبی در این باره خواهم نوشت. تا چه ریسم و جه نویسم ؟ ان شاء الله ...

[13] حدیث حضرت مولا علی علیه السلام ؛ حقائق الإیمان، شهید ثانی، ص 167.

[14] حضرتِ حافظِ جان ؛ حافظ ، غزلیات ، غزل ۱۹۳.

[15] حضرتِ حافظِ جان ؛ حافظ ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۱۸۷.

آخِر امروز با خود گفتم که : بگویم "زخیالی که می پزد دل من"[1] . سال روز[2] بزرگ داشت آن کسی ست که در ایام شباب و دوران جوانی چنان که افتد و دانی[3] در نجف جرعه نوش آن جوی و ریزه خوار آن خوان[4] الهی شد . در ترک تاز زمانه ی گسست جامعه ای که آرمانش عارمانش[5] شده استحمار و استعمار و استثمار و استکبار[6] را در کشاکش تصویر پر حادثه زندگی جدید و ناپیموده اش به چالش کشید . عاملیت و فاعلیت را ترجیع بند غزل های زندگانی کرد . تکون و تکامل را آمیخته و آموخته ، آنگاه ایمانی و ایرانی زیست .  در تحقیق و تتبع بدیع و خالی از بدعت اندیشید . عمل غیر صالح[7] و قول ناصواب قشریون مکرر گوی متعصب متصلب را به سنجه ی دلایل مثبته و محکمات متقن سنجید . نوش ادب بی اضطراب کلمات  که در آن نیشی ست برای مخالف کم تاب نوشید[8] . سالیانی در تبعید ماند . حال آنکه چگونه خواهد بود تبعید کسی که جهان وطنی[9] برگزیده ؟ غربت نفی بلد و تبعید ، سرنوشت محتوم کسی ست که خواهان است قربت را . از تیغ تیز قهر و غضب در کف زنگیان مست[10] نهراسیده آخر الامر نیز گردن به تیغ مبارک شاه مسلمان[11] ظل الله[12] تقدیم و پیشانی و ناصیه به خون شهادت شهیدان درخشان داشت .

 

روز روز سید جمال است[13] و راقم این سطور بر آن است که قرن قرن اوست . قرن قرن اسلام است[14] . این مجال را مناسب یافتم که رویّه یِ جاریه یِ جامعه را که دم افزون در حال دوری از خویشتنِ خویش است و تقلید بی پروای غرب می خواهد و می کاود ، به تیغ نقد بکشم و" گره از کار فرو بسته ی ما "[15] به دندان[16] حکمت و تاریخ بگشایم . جبران خطای تاریخی در ذهن[17] و مطالعه ی آن موجب آماده سازی خویش است بر آینده[18] . این دیگری را که طوطی تقلید اوئیم ، بشناسیم و علت مغلوب شدنمان را بدانیم . چون مُقَلِّدِ مغلوب تقلید را هم بی قدر می کند . حال آنکه آن نار است و این نور . من بر آنم که با متنی جالب و جاذب و با قلمی صائب و صادق می توان آرمان و اسوه را تصویر کرد و امت را در مسیر سلوک راه برد و بر مسند عالی و لقد کرمنا[19] یِ آدمیت بنشانیم . لذا چند صباحی ست که قصد آن دارم[20] کتابی درخور در شرح ماجرای پرحادثه ی زندگانی سیدجمال اسدآبادی با تکیه بر تاریخ و حکمت زندگانی ایشان بنویسم . اما ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند[21] از آنکه می دانم که سخنانم طعم تلخ دهان بداندیشان را می گیرند . بر آنم که "اعتقاد هم مثل عشق ، درد سرها دارد"[22] . من نه نخبه ام نه خود نخبه بین ؛ لکن طاقت جهل ندارم و تجاهل را به طریق اولی که أَخَذَ اللَّهُ مِیثَاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلَا تَکْتُمُونَهُ[23] . شاید که جنس عشق و اعتقاد یکی ست و ما نمی دانیم . اگر چه خود را از نقد و نظر حتی طعن و طنز و تحقیر هم مستغنی نمی دانم ؛ زیرا ماهی مرده هم در جهت آب شناور می ماند . من بر آنم که خویشتن اجتماع ما هر آنچه باشد از ما بر آمده و بر ما باز خواهد گشت که کُلُّ شَیْءٍ یَرْجِعُ إلَی أصْلِه[24] . در این راه بیش از همه ، زمینه ها ، علل و دلایلِ انفعالِ خودِ خویشتنِ اجتماعی مان را در انحطاط و افول تمدن اسلام و ایران جست و جو و گفت و گو خواهم کرد .

 

إِنْ أُرِیدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ

وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ

عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ

ابراهیم دیالم

18/12/95


توضیحات :

[1] دیوانِ حضرتِ حافظِ جان

[2] به همین املا

[3] گلستانِ شیخ اجل سعدی

[4] اشاره به شعر دکتر حسین خطیبی

[5] عار /'ār/ عیب؛ ننگ. فرهنگ فارسی عمید

[6] بر این چهار ترتیبی معنا دار وجود دارد .

[7] اشاره به سوره ی مبارکه ی هود/46 . برخی را می توان به عمل شان تقلیل داد .

[8] از نویسنده ای دیگر که نامش را به خاطر ندارم .

[9] افراض و انقیاد انسان به سرزمین ها ارمغانه ی عالم مدرن است . در آینده به شرط حیات در این باره خواهم نوشت .

[10] مثنویِ معنویِ مولویِ بلخی

[11] که خدا نصیب هیچ کافری نکند !

[12] از وعّاظ السلاطین مکرر گوی ، مکرر گفته ام .

[13] روز 18اسفند ، روز بزرگ داشت سیدجمال الدین اسدآبادی

[14] بیانات امام خامنه‌ای روحی فداه در دیدار جوانان انقلابی منطقه به تاریخ 10/11/90

[15] دیوانِ حضرتِ حافظِ جان

[16] به دندان ؛ چون کار از دست شده !

[17] شرط اول قدم آن است که خطای خود را بپذیریم .

[18] مقصود ورزش ذهنی نیست .

[19] اشاره به سوره ی مبارکه ی اسرا/70

[20] به توصیه ی یکی از دوستانم .

[21] مرحوم مهدی اخوان ثالث ، قاصدک

[22] از مرحوم نادر ابراهیمی

[23] اشاره به سوره ی مبارکه ی آل عمران/187

[24] از امام باقر علیه السلام : کُلُّ شَیْءٍ یَرْجِعُ إلَی أصْلِهِ و جَوهَرِهِ . الوافی ، ج4 ، ص49 .

... و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد به میان کارهای ما سرک کشید . و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود . می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یک جا می نشیند . و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند و تا شامگاهان ، همچنان روی بر او نگاه و با او می گردد . آنگاه تازه دانستیم که چرا به او میگویند «آفتابگردان» ! و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد «حقیقت» بود ، آفتابگردان را نکو داشتیم ، و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد ؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت بپنداریم ، و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بپنداریم ؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روییدن گرفته بود ، که : «ای کاش می توانستیم آنگونه باشیم .» و اگر غیر از این بود ، او هرگز نمی پذیرفت ![1] مَ(ن) (و) (شُم)ـا [2] بسیار به هم نزدیکیم. بسیار نزدیک تر از آنچه فکرش را بکنم! راست اش را بخواهی، می خواستم بگویم یکی هستیم. یگانگیِ حاصل از زیبایی. به قول معروف: نَحنُ عَبیدُ الجَمال؛ [4] [3]این نقطه ای ست برای وحدت! وحدتی که افتراقش هیمه و آتشی ست که هر شعله اش تنوری را می افروزد. نان و نامی ، می سازد و می سوزد؛ و “افسوس که نان را از هر طرف بخوانی نان است”.  [5]نمی خواهم صدایم را از پشت شیشه های مات ببینی. نمی خواهم مجبور به لب خوانی باشیم و محبوس حدس هایمان و محدود پیش داوری هایمان. نمی دانم چه رنگی هستی؟ سرخ یا آبی را نمی گویم. تو را نمی دانم اما اگر از من بپرسند، خواهم گفت: "بی رنگی" بهتر از "هر رنگی" ست. شاید سفید پوستی، یا سیاه پوست و شاید هم سرخ پوست! من، "سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند، سرخ‌پوستی هستم رانده از سرزمین خویش، سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم." [6] چه کسی برده است؟ شاید فکر کنی این جایی که من نشسته ام با تو 153 سال اختلاف افق دارد! [7] [8]بگذار سوالم را این طور بپرسم: آیا از WOMANTOGO چیزی شنیده ای؟ چرا "کارِ خانه" را از زن گرفتیم و او را به "کارخانه" برده ایم؟ زن امروز عزت گزیده است یا عفت؟ امروز این دو واژه در تضاد یکدیگرند؛ چرا؟ آیا تضادی که از آن گفتیم حاصل این تفکر است که: " انسان می تواند آنچه را که می خواهد انجام دهد، اما نمی تواند آنچه را که انجام می دهد بخواهد." تو چه می اندیشی؟ [9] آیا من و تو به راستی متمدن تر، پیش رفته تر و اخلاقی تر از انسان های پیشین هستیم؟ می خواهم بپرسم: آیا انسان تر شده ایم؟ امروز فرهنگ ما سطحی است و دانایی ما خطرناک؛ دقیقا" به همان دلیل که دزدی که فانوس همراه دارد، دُرّ و لؤلؤ و گوهر را از زغال و نمک باز می شناسد! دانایی توانایی است، اما این تنها خرد است که آزادی می آورد. ما از نظر علمی غنی ایم و از نگاه عینی نابینا! این است که با جنونی انقلابی میراث اجتماعی مان را کنار گذاشته ایم و با خودکشی دسته جمعی جنگ افروزی های سیاست مدارانه ی مان بیش از پیش است. هر کسی سهم خود را از زندگانی شناخته اما از معنی آن در یک کُل بی خبر است. جامعه ی بشری نیاز به بقال ، بنا ، نقال ، نجّار ، مفتی ، مهندسی و ... دارد ؛ اما ، شدیدترین آنها نیاز تربیتی است. زیرا صنعت و تکنیک در جامعه ای که فقر فرهنگی دارد جز انهدام و نابودی آن جامعه اثری ندارد.[10]علم و فن را بد گهر آموختندادن تیغی بدست راهزنچون قلم دردست غداری فتادلاجرم منصور برداری فتاد[11]انسان زیر بار سنگین موفقیت هایش دارد مسخ می شود، علم امروز دارد انسان را به یک حیوان قدرتمند بدل می کند. ما خود باید "خود" را انتخاب کنیم و در این انتخاب خودفروشی کنیم و دست به تجارتی بزرگ بزنیم! [12] تجارتی پر سود که کسادی ندارد [13] و در قبال این معامله سود و صرفه ی ما الْفَوْزُ الْعَظِیمُ است. مساله این است که ما به آجرها ، درها ، دیوارها بیش از همه چیز فکر کرده ایم و خود را در زندان زندگیِّ بسته ی خویش مدفون کرده ایم و باکمان نیست که خود بیش از همه چیز مجهول ماندیم و مشغول عادت هایمان و اسیر عروسک هایمان! ما برای رفاه ] آجرها ، درها ، دیوارها [ به انسان بودن نیاز نداشتیم. یک بزغاله، یک گوسفند، یک زنبور عسل، به رفاه در سطح عالی تری رسیده بدون اینکه این همه استعداد داشته باشد. آنها لباس شان همراه شان و خوراک شان دم دستشان است و هیچ گاه خودکشی هم نکرده اند؛ زیرا خود آگاهی نداشته اند. هنگامی که "خود آگاهی " از عظمت خود داشته باشیم ، دیگر به کم قانع نمی شویم و از اسارت مان رها می شویم . همانطور که از اسارت عروسک هایمان رها می شدیم. مراد من از آجرها ، درها ، دیوارها این است عاقلانه زاهدانه زندگی کنیم. در عین نگاهی که عقل معاش دارد ، یک استغنای معشوق وار از این دنیا داشته باشیم. هر آن فاصله ی زمانی 700 ساله ای را طی کرده خود را مخاطب این پیام بیابیم :ای پادشاه وقت ، چو وقتت فرا رسدتو نیز با گدای محلت برابری[14] با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته نشو! در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش . " کن فی النّاس و لا تکن معهم " واقعاً سخن پیغمبرانه ای است.[15]ولیِّ حمیم و رفیقِ شفیقِ خود را تنها هم سفری بدانی که چند فرسخی که تا کاروان سرای پیش رو همراه توست. از این روست هر آن فراقِ مصاحبتِ ما دوری از معاشران نبوده، گریز به خود است و این دو یکی نیست.  عادت ها ... عادت ها ... عادت ها ... قطب نمای قلب ما می تواند جهت حرکت را به ما نشان دهد ، به شرط اینکه گرفتار آهنربای عادت تعصب و تقلید نشده باشد . ما با قلبی عاشق آفریده شده ایم :پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بوداز شراب لایزالی جان ما مخمور بود[16]یا به قول دوست شیرازی ام:ماجرای من و معشوق مرا پایان نیستهر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام[17]و فقط معشوق ها را انتخاب می کنیم .[18] [19] [20] [21]   "بعضی از حادثه ها را عشق می فهمد اما عقل از تحلیل آنها عاجز است." این نتیجه گیری کاملا" اشتباه است. اشتباه آنجاست که عقل فارغ را با عشق عاشق می سنجند. در صورتی که همیشه عقل عاشق با عشق عاشق هم صدایی می کند. این است که باید پاسدار قلب و عقل خود بود ! [22] به علی علیه السلام که از زبانش شعر می بارد و از شمشیرش مرگ ، گفتند : بِمَ نِلتَ بما نِلتَ ؟ از چه چیزی به این همه رسیدی؟ گفت : کُنتُ بواباً علی باب قلبی! دربان دلم بودم! سخنی انسان شناسانه تر ، عمیق تر و وسیع تر از این ندیده ام !پاسبان حرم دل شده ام شب همه شبتا در این پرده جز اندیشه ی او نگزارم[23]این سخن در باب او که "هیهاتَ أن یَأتِی الزّمانُ بمثلِه. إنَّ الزّمانَ بمثلِه لعقیم!" مادر زمانه از زائیدن مثل اویی عقیم است! حقاً از معدود حقایقی ست که به واقعیت پیوسته! یالَلَعَجَب! سوال و جواب هایم یکی شده اند! هنگامی که " نور هستی " ]الله نورُ السماواتِ وَ الاَرضِ[ را رها کردیم ، چشم عقل در این تاریکی و ظلمات خوبی و بدی و حسن و قبح را فرقی می گزارد. خوبی را از خوشی باز نمی شناسد. [24]  اما هنگامی که چنین شد می توان به خاطر رسیدن به خوبی از خوشی هایش بگذرد. و این است " زندگیِ عاقلانهِ ی زاهدانه " .اما بعد، آنکه چنین نیست: این انسان بودن و نبودن ندارد. این پوچی گاهی در شکل بی تفاوتی و مَنگی و گاهی در شکل عصیان و طغیان و گاهی در شکل دم غنیمتی و گاهی در شکل انتحار جلوه می کند. اولی در سیزیف [25] ، دومی در طاعون ، سومی در رباعیات خیام ، چهارمی در مسخ ، پنجمی در بوف کور نمودار است. آیا به همان اندازه که ارتباطات گسترده تر شده ، ارتباط مان با خودمان، خودِ فردی و خودِ جمعی مان نیز گسترش پیدا کرده؟ ارتباط گسترده ی ما ارتباط موفقی بوده؟ آیا پایان ما آغاز شده است؟ آیا آسمان به فکر زمین است؟ یا " ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم؟ ما راویان قصه های رفته از یادیم؟ " [26] لنگرگاه این موجی که ما را با خود به حضیض کشانده کجاست؟ خدای ما کیست؟ خدای موسیِّ در نیل؟ خدای یوسفِ در چاه؟ خدای ابراهیم در آتش؟ در چه می اندیشیم؟ این چیزی ست که از اندیشه مهم تر است! [27] پر پیداست که صفحه ای از قبرستان خاموش ، در شبی مهتابی ، در نیمه های شب ، در ژرفای سکوت یا صفحه ای در پائیز زرد ، در کنار باغ انگور ، هنگام غروب ، همراه باد های بی مقصد و با خش خش برگ های بی رمق در انسان سوال هایی را سبز می کند که در جلگه ای سبز و آن هم هنگام طلوع و در فصل بهار و هنگام شکوفه های باران ، آن هم در هیاهوی کوچ و با نوای چوپان و یا در کنار دریا و زمزمه ی موج و یا در میان جنگل و ابهام رازآلود صبحگاه سبز نمی شود. امروز که بیست و دومین سالروز تولدم بود بیش از هر آن ، در لایه ای از تفکر خاکستری ام فرو رفتم و با خود گفتم: " مگر این پنج روز دریابی " [28] و با شما گفتم ، آنچه را گفتم. اکنون که در آستانه ی پانزدهم شعبان هستیم ، بیش از پیش خود را مثالی بر إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ [29] دیدم؛ پس این تقارن تاریخ شمسی و قمری را به فال نیک گرفته و " فلک را سقف " شکافم و " طرحی نو " در انداختم . نقشی که برای به یاد آوردن باشد و نه از یاد بردن [30] چه سود بخشد و چه نه! [31] .

94/03/12
ابراهیم دیالم



توضیحات:
[1] از مقدمه ی کتابی که نامش از خاطر برده ام.
[2] در یک خوانش: "من و شما" و در دیگری "ما".
[3] ما بندگان زیبایی ایم.
[4] حقیقتِ زیبایی وحدت در وزن، توازن؛ وحدت در شکل، تقارن؛ وحدت در روابط، تناسب است.
[5] از مرحوم قیصر امین پور
[6] (از: لنگستون هیوز (James Mercer Langston Hughes)(۱ فوریه ۱۹۰۲ جابلین میزوری - ۲۲ مه ۱۹۷۶ نیویورک)، در:Not Without Laughter)
[7] در تاریخ ۳۱ دسامبر ۱۸۶۲ میلادی، آبراهام لینکلن «اعلامیه آزادی بردگان» را در اوج جنگ داخلی آمریکا را صادر کرد و آن را در قانون اساسی ایالات متحده آمریکا مُدوّن ساخت.
[8] بیانیۀ رئیس جمهوری  آمریکا به مناسبت صد و پنجاهمین سالگرد صدور اعلامیه آزادی بردگان http://persian.iran.usembassy.gov/proclamation-on-anniversary-of-emancipation-proclamation.htm
[9] شوپنهاور، نقل در: جهانی که من می‌بینم، اثر: آلبرت انیشتین
[10] از کتاب گران مسئولیت و سازندگی . مؤلف ع. ص.
[11] مولوی ، مثنوی معنوی ، دفتر چهارم
[12] ان الله اشتری‏ من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی‏ سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التوراه و الانجیل و القرآن و من اوفی‏ بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک هو الفوز العظیم 9-111
[13] إِنَّ الَّذینَ یَتْلُونَ کِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً یَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ  35-29
[14] سعدی ، مواعظ ، قصاید ، قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ ، در پند و اندرز
[15] وصیت نامه ی شهید دکتر علی شریعتی
[16] مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۷۳۱
[17] حافظ ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۳۱۰
[18] فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ 30-30
[19] یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ 5-54
[20] سعدی ، مواعظ ، غزلیات ، غزل ۱۳
[21] وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ 2-165
[22] اشاره به جنگ نرم (The war of the heart and mind)
[23] حافظ ، غزلیات ، غزل شمارهٔ ۳۲۴
[24] خوبی با خوشی تفاوت دارد، دارو برای آنکه بیمار است خوب است اما خوش نیست!
[25] آلبرکامو: از پوچی نمی توان به خودکشی و به مرگ پناه برد، چون پوچی از مرگ برنخواسته پس نمی توان به مرگ رو آورد.
[26] از: مهدی اخوان ثالث، در: آخر شاهنامه.
[27] طرح سوال برای حرکت فکری، راه پیامبران است. افی الله شک ، ائنکم لتکفرون بالذی ، اتترکون فیما ههنا ءامنین ، این تذهبون .
[28] سعدی ، مواعظ ، قصاید ، قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - پند
[29] قرآن103-2
[30] نوشتن برای فراموش کردن است و نه به یاد آوردن. توماس ولف
[31] فذکر ان نفعت الذکری 87-9